كاخان محمد شكسته بند طبیب دوست داشتنی
ومنحصر بفرد ممسنی طبیبی که یادش در خاطره ها خواهد ماند . . .
طبیبی که یادش در خاطره ها خواهد ماند . . .

آن روز وقتی برای دیدار کاخان محمد راهی
منزل او شدیم ، در سایه ایوان خانه اش بر روی صندلی دسته داری نشسته بود و به سختی
مشغول صرف نهار بود . نزدیک او شدیم و سلامی برویش کردیم با همان چشمان تیزبین همیشگی
اش از ما پرسید چه می خواهید ؟ انگار با ناآشنایی روبرو شده باشد . احساس ترسی در چهره
اش موج می زد . . .
دشترزمي
کاخان محمد ، که روزگارانی وقتی به خانه
اش وارد می شدی ، تو را با خوشرویی به حضور می پذیرفت و هر کسی هم که به این خانه وارد
می شد نخستین احساسی که به او دست می داد احساس آرامش توام با تسکین دردش بود اما خود
ایشان از بیماری کهولت رنج می برد .
هرگز فراموش نمی کنم زمانی را که خود برای
درمان به او مراجعه کردم ، حضورش برایم آن چنان آرامش بخش، تسکین دهنده و پر صلابت
بود که احساس کردم این جا مرکز ثقل جهان است . . . به جز خودم زن و مردی را در آن جا دیدم
که فرزند خردسالشان استخوان سینه اش شکسته بود. با نگرانی چشم به او دوخته بودند . با
همان جدیت و اطمینان و دقت نظر همیشگی اش با دو تکه چوب و یک تکه پشم گوسفند در جلوی
چشمان بهت زده ام در حالی که پسر بچه سه ساله گریه امانش نمی داد و اشک مانند باران
از سر و صورتش می بارید، دو تکه استخوان شکسته را بهم پیوند داد انگار که زمین و آسمان
را بهم ریسمان زند . . .
پس از بستن چوب با پنبه محکم آنها را به
پشت شانه و بازوانش گره زد. پسر بچه در حالی که در دامان مادرش بود و کاخان محمد مشغول
گره زدن آخرین بند و بسطش بود به خواب شیرین فرو رفت . انگار که چندین شبانه روز نخوابیده
بود . مادرش سرش را به روی بالش در کنارش گذاشت و کاخان محمد آنگاه رو به سوی من کرد
و با همان دستان معجزه آسایش به درمان من پرداخت. دستی که اگر هدیه ای هم بسویش دراز
می کردی صمیمانه و با نهیب پس می زد و تو راز بی نیازی را در سیمای او می توانستی تجربه
کنی تا بفهمی امّی بودن یعنی چه و مقایسه می کردی او را با آن همه تحصیل کرده های متخصص
که در این مملکت ، اول پول تو را می شناسند بعد خودت را . در حالی که کاخان محمد نه در
هیچ دانشگاهی درس خوانده بود و نه هیچ هزینه ای از دوش مردم برای تخصصش صرف شده بود . . .
از آنچه درباره او می دانستم در بیان تصویر
حقیقی اش خود را عاجز یافتم ، این بود که از معلم باذوق و آشنا آقای ماشاءالله عربی
که سالیان سال در همسایگی او بوده خواستم که شرحی برایمان تهیه نماید تا این روایت
کامل گردد و آنچه از اینجا به بعد بیان می شود از زبان جناب آقای ماشاءالله عربی است
که باور دارد کاخانمحمد به قول شناسنامه اش 91 ساله ولی به قول خانواده اش بالاتر از
صد سال عمر کرده و متأسفانه از گذشته و کارهایش اطلاعات زیادی در دسترس نیست . او در
روزگار غریبی که مردم از فقر و نداری نمی توانستند به پزشک و شهر مراجعه کنند یگانه
ملجاً مردم طایفه و حتی جاهای دیگر و دوردست ها بود و با آغوش باز ، درب خانه اش به
روی مردم باز بود . . .
ایشان حتی در درمان درد ناشناخته ای -که
خود «دیمنه کون» می نامیدش و از نشانه های آن دانه های غیرعادی در ته گلو و علائم آن
فلج شدن بود در صورتی که هنوز دانه چرکی نشده بود - با مهارت به درمانش می پرداخت ولی
اگر چرکی می شد می گفت درمانش بی فایده است . . .
از کاخانمحمد کارهای عجیب و غریبی سر می
زد . معروف است زمانی که معلمی از شهر باشت دستش شکسته بود و یک سال از شکستن آن می
گذشت درحالی که دیگر آن دست کج شده بود به کاخانمحمد مراجعه می کند . وی بلافاصله با
قرار دادن مقداری خرمای بو داده ، به همراه مقداری دنبه گوسفند، دست او را ماساژمی دهد ،
سپس آن را می شکند و استخوانهای شکسته را بهم پیوند می دهد. آنگاه آنرا می بندد و فرد
مذبور را وادار می کند که دستش را تا دهانش بالا ببرد که قبلا تنها به صورت وارونه
می توانست این کار را انجام دهد . . .
یا عروسی از شهر یاسوج که در جاده سپیدان
تصادف کرده و استخوان ترقوه و کتفش کاملا شکسته بود با یک گلوله پشم و ریسمان آن را
بست و او این کار را در بیمارستانی در شهر سپیدان انجام داد در حالیکه هر لحظه در هراس
بود نکند دکتر معالج آن عروس باخبر شود و دردسری برایش ایجاد کند ، از قضا وقتی دکتر
معالج می آید و کارش را می بیند با تعجب از او می پرسد که چگونه به چنین تجربه ای رسیده
است و آن پزشک که پاکستانی بود کار را قابل تحسین و تقدیر می داند و از او دعوت می
کند در صورتی که تمایل داشته باشد در همین بیمارستان و در کنار او بماند و به معالجه
بیماران بپردازد. اما کاخان محمد گرفتار تر از آن بود که چنین پیشنهاداتی را بپذیرد
و علاوه بر آن گوسفندان وی که او را خوب می شناختند و ایشان نیز با آن ها مأنوس بود
بیش از هر چیزی او را از زندانی کردن در چنان محیط هایی باز می داشت .
و مورد عجیب تری شخصی بوده است ساکن شهر
تهران که از سردرد مزمنی رنج می برد و پزشکان نتوانسته بودند برایش درمانی پیدا کنند
بطور تصادفی می شنود که همچو طبیب محلی در روستایی به نام دشت رزم واقع در ممسنی وجود
دارد. بلافاصله راهی دشت رزم می شود و به کاخان محمد مراجعه می کند. فرد بیمار حتی
به خارج از کشور هم رفته بود .
کاخان محمد بلافاصله به او می گوید موی
سرش را به طور کامل بتراشد. سپس یک مرغ محلی را می کشد و پوست آن را با معجونی از حنا
، مورد و زنجبیل و . . . آغشته کرده و روی سر بیمار قرار می دهد و او را روانه خانه اش
می کند و درست یک هفته بعد آن بیمار که حالا سلامتی کاملش را بازیافته بود با هدایای
گرانبهایی به این طبیب حاذق مراجعه می کند و اظهار می دارد که بیماری اش پس از سالها
بگونه ای معجزه آسا بهبودی کامل یافته است.
نمونه این گونه درمان ها آنچنان زیاد و
وسیع است که بیان آن به آسانی و در این نوشتار میسر نیست اما همین قدرکه این فرصت فراهم
شد تا یادی از این طبیب کم توقع و پربار بعمل آید تا حقیقتا دانسته شود که همیشه و
در هر جا قدر آنان که به همنوعانشان خدمت می کنند هرگز از نگاه جامعه و حتی تاریخ پنهان
نخواهد ماند .
یادش و نامش برای همیشه گرامی باد . . .